نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد...تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که "سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام..یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش«چیزی شده؟»فقط می توانستم لبخند تلخی بزنمو بگویم:«نه جانم!» نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،معنی لبخند تلخم را بفهمد و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش...من نمی توانستم به او بگویم:«فقط برای من باش»او "خودش"باید می فهمید...#ناشناس
برچسبها:
سکوت,
درددل,
تاوان عشق درد نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت
1:49 توسط Love-story94|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس قربانی
تاريخ: سه
شنبه
1 اسفند
1396 ساعت: 4:48